تبليغاتX
شکست نیاز

شکست نیاز

جام جادوئی اندوه شکست


بايد رهيد و پريد ، بايد گذاشت و گذشت ، بايد بريد و نديد ، بايد كه برتارك انديشه ها، نهال سبز رستن را روياند و اين رويش نو را به سبزينه حيات پيوند زد .بايد كه دريايـــــي  بود و دل به دريا سپرد و خود جزيي از دريا شد .
اگر اقيانوس عظمت تو نازنين ، شفابخش روح پر تلاطم من باشد هراس را چه تواني خواهد بود ؟ يا «منورالنور » گستره اي از نور خويش را بر من تابان تا فانوس دلم پر نور گردد . مخمل نرم لطفت دل پردرد مرا مرهمي است .
سرشار از عشق خواهم بود اگر چكاوك مهر «تو » ترانه ي اميد را نزد پنجره ي احساسم بسرايد .
يارب ، موجهاي دنيايي ، درياي بيكران دلم را اسير طوفان مي كند . پرنده ي كوچك نهادم تورا مي جويد و مي خواهد سبكبار شود .
رها شود از اسارت اين خاك تا صعود كند به بلنداي شاخسار جاودانه ي حيات .
مي خواهم از مغاك تصورات محدود زميني برون آيم و تصورات آسماني ام را ديگر بار تجربه كنم . من تصور خاكستري نمي جويم ، تصورم رقيق است ، لطيف است ،  نرم و رنگين و پر از حرير اميد است .
يا لطيف ، قدم هاي سبز نوراني ات را بر فرش ابريشمين دلم بگذار كه منتظر جادوي عشق و كاميابي ات هستم .
اكنون كه عزم گسستن و رهاشدن نموده ام ، بازار مكاره ي دنيايي طنازي كرده و بر من فخر مي فروشد ، ولي دلي كه از عشقت فروزان گشته و از آتش گرماي مهرت شعله ور شده ، انوار لايزالت را به اخگرها و شراره هاي ناپايدار نمي فروشد .
احساسم تازه است ، جريان دارد ، احساسم مي جوشد ، در انتظار سبز شدن هستم .
               يامحبوب من ، افسون سپيده دمت كي طلوع مي كند ؟
مامني مي جويم . من گمشده در باديه ي لحظه هاي حسرتم و تشنه ي سيراب شدن از صفاي چشمه زلالت . هنگامي كه دلم چون كوير  كرت بسته ، از لهيب آتش ناداني مي سوزد تنها باران رحمت بي دريغت است كه خاك تف زده ي نگرانيهايم را ترنم مي بخشد .
و من سيراب مي شوم از بارش ابرهاي مهرباني ات . 
« پروردگار من » با نام شفافت ، بيمم به اميد ، هراسم به شجاعت و انزجارم به عشق بدل گشته و با ياد روح نوازت ، غنچه هاي سرخ انتظارم شكوفا شده واقاقي ها و رازقي هاي لطيف مرغزار دلم را عطر آگين مي كنند . براي لحظه هاي ترد نيايش ، شميم سپاسم را پيش كش درگاهت مي كنم تا ببخشايي مرا اي پادشاه كبريايي جرم پوش .
رازهاي نهاني ام را خود بهتر مي داني . لب فرومي بندم تا آسمان دلم رنگين كمان احساسات نابم را نمايان سازد وروان شود اشك هاي شوق لحظه ي زيباي با توبودن .
صفحه ي دلم تراش مي خورد از پرتو نور عشق پر شكوهت و تصوير حقيقي قلبي سرخ را به خود مي گيرد كه به نام مقدس تو مزين شده . اين لياقت ارغواني را ازمن مگير تا هماره حضور سبز معنوي ات را احساس كنم . تلالو مهرافزاي الهي ات ، نارنجستان انديشه ام را طلوعي تازه بخشيده اي مهربانترين عالم ، اي نزديك ترين نزديكانم ، بهار نزديك است ، بهار دلم را از گل هاي لطيف مهرت معطر گردان .
              « رهايم كن تا چون قاصدي سپيدبال تا سپهر بي كرانت پرواز كنم »
                                              « بهار نزديك است »
                                                      « بهار نزديـــــــــــك اســــــــــت »
 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت توسط نیاز |

همه آنها كه مي خواهند بمبي را بتركانند درست قبل از انفجار چشمان خود را مي بندند و خودشان را جمع
مي كنند . گويي مي خواهند در لحظه انفجار در صحنه و شاهد از هم پاشيدن چيزها نباشند .

همه آنها كه شب امتحان كم مي آورند و نمي توانند خودشان را به سطح مطلوب ذهني شان برسانند درست
شب امتحان و دقيقه ي نود ناگهان ميدان را واگذار مي كنند و با روي آوردن به مسكرات و مخد رات سعي
مي كنند بخش هشيار ذهنشان را غير فعال سازند و در حالت نا آگاهي لحظه ي امتحان راپشت سر بگذارند .

درست روز اسباب كشي و وقتي همه نيازمند كمك دستي اضافي هستند ، همه قوم و خويشان ، آشنايان دچار بيماري كار زياد مي شوند و ميدان را خالي مي كنند . گويي هيچ كس نمي خواهد در لحظات بحران در صحنه باشد و امواج شكننده ي بحران را حس كند . گويي درست در لحظه انفجار و بحران فقط بايد آدمهايي حضور داشته باشند كه آن آدمها ما نيستيم . اما آيا مي دانيد آن آدمها چه كساني هستند ؟
آنها همان افرادي هستند كه از آنها به عنوان انسانهاي موفق ياد مي كنيم .

مردان و زنان بحران كساني هستند كه درست وقتي روي صحنه مي آيند كه هيچ كس تماشاچي آنها نيست .
آنها مردان انفجارند و منتظرند تا بحران خودنمايي كند و ايشان به مقابله با آن برخيزند .

انسانهاي موفق نه تنها از سختي ها و مشكلات نمي ترسند بلكه به استقبال آن مي روند و حتي گاهي از آن هم جلوتر مي روند و به جستجوي بحران بر مي خيزند .

انسانهاي موفق افرادي هستند كه درست در لحظات انفجار چشمان خود را از هميشه بيشتر باز مي كنند و سرعت واكنششان از هميشه بالاتر است .
آنها سختي و بحران را همان گونه كه هست مي پسندند و با آن  آنگونه برخورد مي كنند كه درست است .

انسانهاي موفق را اگر مي خواهيد پيدا كنيد ، درست در لحظه انفجار به صحنه خيره شويد .

                                                                  « آنها را در شكل حقيقي شان خواهيد ديد »
 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت توسط نیاز |

سلام ... دوستان
چند وقتي داشتم فكر مي كردم به اينكه چه مطلبي بنويسم ؟ از چه بگويم ؟ از كه بنويسم ؟ چون گفتني ها گفته شده و از كس نوشتن ها هم تكراري ...
بيشتر مطالب وبلاگها از خاطرات شخصي ، از عشق و عشاق ، اندرزها و پندها ، برداشت هاي آزاد  ، ديدگاه شخصي از يك موضوع و نگاه متفاوت به يك مطلب  ، پست گذاشته شده . نمي خواهم مطلب تكراري بنويسم اما زندگي همه ي ما يا بهتر بگويم اكثر مان پر از اتفاقات تكراري است .
اما با خواندن يك مطلب در وبلاگي كه همه ي مشكلات شهرمان را به طنز و تمسخر نوشته بود سرنخي براي نوشتن اين پستم به من داد .
نكات زيادي در زندگي روزمره ما هست كه هريك نقشي در احساس ما دارند احساسي زود گذر كه يك شب وقتي خسته از سركار به خانه مي رويم و يا در تردد به مكاني هستيم و مجبوريم از حمل و نقل شهري استفاده كنيم مي بينيم و مدتـــــي احساس مارا در گـــير مي كند و مطلبــــي در مـــورد آن مي نويسيم و روز ديگر فراموش مي كنيم كه شب گذشته يا روز گذشته چقدر از ديدن اين اتفاق ناراحت و حساس شده ايم و دنبال راه حلي براي اين مسئله مي گشتيم . فردا روز ديگري مي آيد باز همان تكرار و تكرار . راستي چرا وقتي در مورد اين مسائل اجتماعي كه همه ي ما در گير آن هستيم نگاهي گذرا داريم و حرف كوتاهي مي زنيم و بعد فراموشي . آيا بفكرمان رسيده راه حلي براي آن بيابيم و راه كاري براي آن پيدا كنيم و فقط حرف نزنيم ؟  همه ما از مشكلات اجتماعي وسايل حمل و نقل گرفته تا محيط اداري و كاغذ بازي و نرسيدن به حقوق بشري مان واقفيم اما فقط تنها كاري كه بلديم حرف زدن در حول و حوش آن معضل است و بس و بعد هم فراموشي .
چقدر خوب است كه اگر كاري نمي توانيم بكنيم اينقدر كارشناسانه به موضوع نگاه نكنيم و خود را تنها دانشمند حل مشكلات فرض نكنيم .
بياييم ببينيم ما چگونه ايم ؟ ما چه كسي هستيم ؟ آيا اعتماد به نفس داريم ؟ آيا تصوير شخصي ما واقعا درست است يا اين كه به صورت يك عادتي راحت و پذيرفته شده در آمده ؟
زندگي طغياني است بر تما م درهاي بسته و پاسداران بستگي ، هرلحظه اي كه در تسليم بگذرد  لحظه اي است كه بيهودگي و مرگ را تعليم مي دهد و گريختن ، تنها از احساسات كودكانه خبـــــــــــــر مي دهد ، اما تكرار در گريز « من » ثبات در عشق را اثبات مي كند .
بياييم ساده بنگريم و ساده عاشق باشيم و ساده مشكلات را پشت سر بگذاريم و اينقدر نگاه شماتت آميز به مشكلات عديده اي كه در جامعه براي همه مان وجود دارد و نداشته هاي روزمره زندگي شخصي و اجتماعي خود نياندازيم . بياييم از دريچه ي چشم يك بيمار سرطاني كه اميد به زنده بودن براي او رويايي بيش نيست ، از نگاه يك معلول كه روياي راه رفتن را در سردارد ، از دريچه ي چشم يك نابينا كه همه ي دنيا سياه چالي بيش نيست ببينيم . بياييم از دريچه ي چشم اينان به دنياي پيرامون خو د بنگريم و همدلي را بياموزيم . اگر نمي توانيم كاري و عملي براي بهتر شدن اوضاع زندگي اجتماعي و محيط زندگي ي شهرمان بكنيم ، اينقدر مشكلات و نداشته ها ي اين جامعه را به شعار ننويسيم و نگوييم  و غولي از بدبختي ها ومشكلات كه همه مان با آن دست به گريبانيم نسازيم و ادعاي دلسوزي و آگاه بودن از اين معضلات نكنيم و شعار ندهيم . اگر مي توانيم كاري و عملي براي بهتر شدن اين مشكلات انجام دهيم اي گوي و اين ميدان و گرنه بهتر آن است كه خاموش بمانيم كه بي ارتباط نيست به شعر زيبايي كه گفته شده :

تا مرد سخن نگفته باشد                                                  عيب و هنرش نهفته باشد


+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت توسط نیاز |

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری !

چه بی تابانه تورا طلب می کنم !!

بر پشت سمندی

             گوئی

                     نوزین

که قرارش نیست .

و فاصله

تجربه ئی بیهوده است .

بوی پیرهنت

این جا

و اکنون .

کوه ها در فاصله

               سردند.

دست در کوچه و بستر

                       حضور ماءنوس دست تورا می جوید ،

و به راه اندیشیدن

یاءس را

رج می زند .

بی نجوای انگشتانت

فقط .

           و جهان از هر سلامی خالی است .

                                                          

 

                                                             

                                                                           <<شاملو   >>     

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت توسط نیاز |

باران یک ریز می بارد

بوی خاک

تا عمق وجودم نفوذ می کند

همراه باران

یادت در قلبم جوانه می زند

می بالدو همه ی وجودم را لبریز می سازد

وجود تو  ، حضور تو  ، بودن تو

همراه باران آن رااز همیشه دلنشین تر می کند

اکنون آسمان دلم ابری است

کاش می توانست اشکهایم

یادت را از دلم برای همیشه پاک کند .....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت توسط نیاز |

چه مدت لازم بوده است

تا کلمــه ی عفو

بر زبان جاری شود

تا حرکتی اعتماد انگیز

انجام گیرد ؟

 

بیا تا جبران محبت های ناکرده کنیم

بیا آغاز کنیم .

فرصتی گران را به دشمن خویی

از کف داده ایم

و کسی نمی داند چه قدر فرصت باقیست

تا جبران گذشته کنیم

 

                          " دستم را بگیر " 

 

                                                            "مارگوت بیکل "  

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت توسط نیاز |

بخاطر پایان گرفتن سریال مدار صفر درجه این شعرهایی که در متن فیلم گنجانده شده بود خیلی منو تحت تاثیر قرارداد ، این سریال شاید ازنوع خودش خیلی عالی بود در همه کشمکش های زندگی اعم از جنگ و اسارت و شکنجه ، نبودن آزادی ، نداری و دربدری و در هرزمان افکار والایی از عشق را فراموش نکرد . چقدر خوب بود درهمین زمانی که هستیم بتوانیم معنی عشق را درک کنیم و به یاد همه آنهایی که عشق را در قطره قطره زندگی ی خود دخیل می دهند و همه چیز از او سرچشمه می گیرد .

تورا بجای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تورا بخاطر عطر نان گرم

تورا برای دوست داشتن دوست می دارم

تورا به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که محو شد و هیچگاه نشکفت دوست می دارم

تورا به خاطر خاطره ها دوست می دارم

تورا برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خاطره ها دوست می دارم

تورا به جای همه کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم

تورا به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تورا به خاطر دوست داشتن ... دوست می دارم

ترا به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم ...

                                                     "دوست می دارم "

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت توسط نیاز |

 

می توان با یک گلیم کهنه هم
روز را شب و شب را روز کرد
می توان با هیچ ساخت
می توان صد بار هم زندگانی را ، خدارا ، عشق را
با لبی خندان تر از یک شاخه ی گل تفسیر کرد،
می توان بی رنگ بود  ، همچو آب چشمه ای پاک و زلال
عاشق گل گشت بود
می توان این جمله را در دفتر فردا نوشت


                                                     « خوبی از هر چیز دیگر بهتر است »

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت توسط نیاز |

 

می خواهم این پستم رو از عشق بنویسم ، دراین ماه که ماه تزکیه و مهمانی خدا بوده که حالا داره تموم می شه و چقدر هم زود سعی کردم که به اعمالم و کارهایی که در روزهای سال و گذشته و حال امروزم نظری بیندازم .
سعی کردم خودم باشم و در ترازوی خودشناسی سبک و سنگین کنم . گاهی حرفی ، فیلمی ویا گفته ای تلنگری است به آدمی که شاید مدتهاست که از خودش غافل است . تاکنون که سعی ام بر این بوده که کسی را ار خودم نرنجانم و اگر به مقتضای شرایط و زمان مجبور به نه گفتن شده ام معقولانه بدون رنجش کسی اینکار را بکنم ، اما دیدگاه همه به این کلمه یک جور نیست . شاید از نه گفتن من رنجشی بدل گرفته باشد به هرحال می خواهم اگر به واسطه ی موقعیت زندگی که بالاجبار خاطر کسانی را
آزرده ام ، پوزش بخواهم و بر من ببخشایند .
مقوله دیگر ، کلمه عشق است . در این ماه عزیز حداقل فرصتی که پیش آمد دیدن  سریالهای تلویزیونی بود که البته اکثرا بی محتوا و موضوعات تکراری که ناچارا بنا به حوصله سر نرفتن شاید مجبور به دیدن آنها شدیم . یکی از سریالها میوه ممنوعه بود که گاهی مرا به فکر وامی داشت نه مقوله کارهای تکراری آنها بلکه به موضوع عشقی که اشاره شده بود و فکر کردم بد نیست مطلبی در مورد این موضوع نوشته شود و شاید هم منظورم یک یادآوری به عزیزانی است فراموش می کنند که عشق زمان ومکان وسن نمی شناسد .
راستی چرا همه یا بهتر بگویم گروهی فکر می کنند که اگر سن آدمی از ۴۰ بالا رفت دیگر نیازمند عشق نیست ؟ البته انگشت اشاره ی من روی آن پیرمردی که به دخترجوانی دلبسته نیست و اصلا نمی خواهم در مورد کارش قضاوت کنم . اما اگر از زاویه ی دیگری به قضیه نگاه کنیم می بینید که اگر آن مرد کمبود عشق و محبت نداشت عشقش را بیرون خانه جستجو نمی کرد .
راستش اینهمه دم از عشق می زنیم اما آیا در زندگی خود به معنای کامل کلمه توجه داریم و انفاق می کنیم ؟ خودم را می گویم که سالهاست با زبان عشق آشنایم در حق فرزندانم و کسانی که بامن در ارتباط بوده اند از عشق کم نگذاشته ام و سعی کردم با زبان عشق با هرچیز ناممکنی روبرو شوم و ممکنش کنم و اگر نشده هم خدارا شکر می کنم واعتقادم براین بوده حتما صلاح در نبودش است . اما گاهی در انتهای قلبم کمبود عشق را حس می کنم و نیازمند آنم .
فکر می کنم آدمها زنده بودنشون با هم فرق دارد وگرنه مرده شون همه مثل همند . زندگی بنظرمن یعنی عشق  یعنی احساس وگرنه تمام زندگی رو وقت داری کینه بکاری اما می پرسم همه ی زندگی
ما مگر چند سال است نهایتا۷۰ یا دیگر خیلی عمر کنیم ۹۰سال بعد از این همه سال کینه داشتن و جمع کردن بالاخره یک روزی می رویم زیر خاک اما دنیا که تموم نمی شه ، همه ی آنهایی که تمام سالهای زندگیشون بی عشق بوده و کینه کاشتند برده اند زیر خاک اما دنیا به آخر نرسیده و نمی رسه . پس زندگی تنها با عشق زیباست تنها این احساس زیباست که حتی اگر بروی زیر خاک باز اثراتش باقی
می مونه .
کاش ما آدمها بفهمیم که عشق سن و سال نمی شناسد و نگوییم که او دیگر پیراست سنی ازش گذشته و معنی عشق را نمی فهمد . انسانها تا زمانی که زنده اند و نفس می کشند به عشق و محبت نیازمندند چه از طرف معشوق خود و چه از طرف خانواده و اطرافیان .
بیاییم شعار ندهیم واقعا زندگی مان را از عشق سرشار سازیم و دنیای بهتری با دید بهتری بسازیم و یادمان باشد اگر در خانه سالمندان کسی را داریم که نیازمند عشق ماست سری به او بزنیم و فراموش نکنیم که او همیشه منتظر نگاه محبت آمیز ماست.

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت توسط نیاز |

 

بیایید زمانی را برای فکر کردن صرف کنیم ، چرا که منشا قدرت است .

بیایید زمانی را به بازی کردن اختصاص دهیم ، زیرا راز همیشه جوان ماندن را در بردارد .

بیایید زمانی را به خواندن بگذرانیم ، چون این کار از عقل منشاء می گیرد .

بیایید زمانی را به دعاکردن و نماز خواندن بیاراییم ، چرا که بزرگترین قدرت بر روی زمین است .

بیایید با هم دوستانه رفتار کنیم ، چون این راهی است به سوی خوشبختی .

بیایید باهم بخندیم ، نه به هم ، زیرا که خندیدن ، موسیقی روح است .

بیایید همدیگر را ببخشیم ، چرا که این دنیای دو روزه ، ارزش غرور و خود پسندی را ندارد .

بیایید باهم کار و تلاش کنیم ، این کار پاداش موفقیت ماست .

و از همه مهمتر اینکه بیایید همدیگر را دوست بداریم و دوست داشته بشویم ، که این مورد موهبتی است الهی .

                                            " بیایید این موهبت الهی را ارج بنهیم "

                                        

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت توسط نیاز |